تبلیغات
نوستالوژی های دهه شصت روستای نسر -تربت حیدریه بچه های نسر ،بچه های نسر ،بچه های نسر ،بچه های نسر ،بچه های نسر ،بچه های نسر ،بچه های نسر ،بچه های نسر ،بچه های نسر ،بچه های نسر ،بچه های نسر ،بچه های نسر

نوستالوژی های دهه شصت روستای نسر -تربت حیدریه
نگذاریم خاطراتمان در انبوهی از غبار تکنولوژی مدفون شوند 
قالب وبلاگ
نظر سنجی
نظر شما نسبت به مطالب این وبلاگ چیه؟






صفحات جانبی
پیوندهای روزانه
دوستان عزیز نسری!
این وبلاگ جهت ثبت خاطرات ناب شما از دهه 60 ، از همه دعوت به همکاری می نماید . 
 دوستانی که مایل به همکاری هستندلطفا در قسمت نظرات با ذکر نام خود اعلام آمادگی بفرمایند تا جزء  نویسندگان این وبلاگ معرفی شوند 

ضمنا به سایر دوستان نیز این وبلاگ رو معرفی کنید 



تذکر: پایین صفحه که رسیدید از صفحات 2 و 3 و ... نیز دیدن کنید . هر صفحه 30تا مطلب داره

کیف خَ کردن!!!!!!!!!




http://www.aparat.com/Tourist20/%D9%86%D8%B3%D8%B1..._%28Nasar_Tv

سلام سایت ویدئو های نسر رو که دوست عزیز مجید خداشناس راه اندازی کردند با آدرس بالا رو حتما برید ببینید. و ویدئویی هم اگه دارید میتونید در اینجا به اشتراک بذارید


[ یکشنبه 14 دی 1393 ] [ 10:59 ب.ظ ] [ حمید قلی زاده ]

[ یکشنبه 1 فروردین 1395 ] [ 11:11 ق.ظ ] [ مرتضی حداد ]
با نزدیک شدن به ایام دهه فجر

یاد دوران تحصیل خودم افتادم که از چند وقت قبلش

با دوستان دنبال تشکیل گروه سرود و نمایش و ... بودیم

و در مراسمات مختلف مسجد و مدرسه اجرا می کردیم

یادش بخیر که چه شور و حالی داشتیم



( عکسها تزیینی است)















طبقه بندی: دوران کودکی،
برچسب ها: دهه فجر، گروه سرود،
[ سه شنبه 6 بهمن 1394 ] [ 09:06 ق.ظ ] [ حمید قلی زاده ]

نمیدونم برای غیر نسریا قابل فهم هست یا نه !!!!!!





طبقه بندی: درباره قلعه ما،
[ چهارشنبه 30 دی 1394 ] [ 10:06 ق.ظ ] [ حمید قلی زاده ]

(باعجله/اشتوکی)(با کی/خده ی)(کچکلتو/پیچ در پیچ)

(برهنه/لیسک)(ظرف/جگا)(نشست وبرخاست/ورخز

بشی)(گردوخاک/دولخ)(توشک/نلی)(طوفان/بیدم)

و....




[ شنبه 26 دی 1394 ] [ 09:00 ب.ظ ] [ مرتضی حداد ]



طبقه بندی: درباره قلعه ما،
برچسب ها: آناتومی، گویش نسری،
[ شنبه 26 دی 1394 ] [ 07:59 ق.ظ ] [ حمید قلی زاده ]


دوستان کدام اسم برای این قسمت از بدن که تو تصویر اشاره شده
درست تره؟

چِنَق

ظِفَر

پوز !!!!

اَرِک



[ پنجشنبه 24 دی 1394 ] [ 12:39 ب.ظ ] [ حمید قلی زاده ]

[ جمعه 18 دی 1394 ] [ 07:29 ب.ظ ] [ مرتضی حداد ]
بچه هایی که دهه 60 ابتدایی درس مخوندن

از  "  لَمس  "   یادشما میه؟

یک شلاق جیری بوو شیبه خط کش

وخته مزین ور دستت هووو مسوخت!!!

کف دستا ما هُو هُو مِکِرد

تازه از مدرسه بالا رَیی مِکِردَن که بِرِم از مدرسه پَیی لمس ر بیرم


یادشما اَمَه؟




طبقه بندی: دوران مدرسه،
[ چهارشنبه 9 دی 1394 ] [ 09:43 ق.ظ ] [ حمید قلی زاده ]
اونایی که یادشا هست : سر پیاز ، کون پیاز ، کی ... !!



[ چهارشنبه 25 آذر 1394 ] [ 10:23 ب.ظ ] [ محمدعلی حسن پور ]
** مرتیکه سفید!!!**  (هر که نمدنه بره  از اکبر دهقان بپرسه)



[ چهارشنبه 25 آذر 1394 ] [ 09:56 ب.ظ ] [ محمدعلی حسن پور ]
حالی که ترکوندن اینا داره فکر میکنم بین همه ی دهه ها مشترک باشه ! نه ؟!



[ چهارشنبه 25 آذر 1394 ] [ 09:43 ب.ظ ] [ محمدعلی حسن پور ]
خدی ای توپا د النگ کال شور کلو رفتم !! هوک یره زود گذشت هو !! ای نوع سه جلدشه



[ چهارشنبه 25 آذر 1394 ] [ 09:28 ب.ظ ] [ محمدعلی حسن پور ]

روزها گذشت و گنجشك با خدا هیچ نگفت.

فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند

و خدا هربار به فرشتگان اینگونه می گفت:

می آید:

من تنها گوشی هستم كه غصه هایش را می شنود

و یگانه قلبی ام كه درد هایش را در خود نگه می دارد

و سرانجام گنجشك روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.

فرشتگان چشم به لبهایش دوختند،

گنجشك هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود،

با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست،

گنجشك گفت:

لانه كوچكی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی كسی ام

تو همان را هم از من گرفتی.

این توفان بی موقع چه بود؟

چه می خواستی از لانه محقرم كجای دنیا را گرفته بود؟

و سنگینی بغضی راه بر كلامش بست.

سكوتی در عرش طنین انداز شد.

فرشتگان همه سر بزیر انداختند.

خدا گفت:

ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی،

باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند.

آنگاه تو از كمین مار پرگشودی.

گنجشك خیره در خدایی خدا مانده بود.

خدا گفت:

چه بسیار بلاها كه بواسطه محبتم از تو دور كردم

و تو ندانسته به دشمنیم برخواستی.

اشك در دیدگان گنجشك نشسته بود.

ناگاه چیزی در درونش فروریخت،

های های گریه هایش ملكوت خدا را پر كرد. 


[ دوشنبه 23 آذر 1394 ] [ 09:55 ب.ظ ] [ مرتضی حداد ]
من دیگه نمــاز نمیخونم (!) 


دومــی گفت : چــرا ؟

چون خدا توی قرآن فرمــوده :

ای مومنین نزدیک به نمــاز نشوید ! (نساء،آیه 43)

ای بابا، چرا همه چیُ نصفه می خونی آخه !

کاملش اینه : ای مؤمنین نزدیک به نماز نشوید
در حالی که مست هستید تا بدانید که چه می‌گویید!

حکایت بعضی از مردمِ ما هم این شده که 
فرموده های خدا رو برای توجیه کارهاشون 
و راحت بودن نصفه بیان میکنن ! 



[ دوشنبه 23 آذر 1394 ] [ 06:37 ب.ظ ] [ مرتضی حداد ]

[ دوشنبه 23 آذر 1394 ] [ 01:01 ب.ظ ] [ مرتضی حداد ]

[ شنبه 21 آذر 1394 ] [ 12:45 ب.ظ ] [ مرتضی حداد ]
اونایی که خدی ما د مدرسه نواب بودن خب یادشا هست از گه گه قربان خدا بیامرز، یک دفعه که بچا د همی ایام زمستو گلر برفی بزی مکردن ، یکه از بچا اشتباهی دم خو گوش گه گه قربان زد که چشمتا روز بد نبینه یک دووا مدا یره گر که به نظرم طفله ترک تحصیل کرد!!!





[ چهارشنبه 18 آذر 1394 ] [ 04:44 ب.ظ ] [ محمدعلی حسن پور ]

[ چهارشنبه 18 آذر 1394 ] [ 12:58 ب.ظ ] [ مرتضی حداد ]
الان یک هفته است از سر صلاة صبح تو رادیو، تا اخبار پس از شامگاهی تو تلویزیون، اعلام میکنه، زنهار!! آگاه باشید و هوشیار که هوا این هفته سرد خواهد شد!!
حالا چی؟ چند درجه، فقط چند درجه ناقابل هوا قراره سرد بشه.
مطمئنم که کل سیستم هواشناسی رو، این جدیدی ها اداره میکنند که اینقدر هول برشون داشته وگرنه قدیمی ترها یادشونه زمستون های سرد و بخاری های نفتی پِت پِتی رو!! برفهای سفید و چکمه های رنگی کفش ملی رو.

از اول مهر هوا رو به خنکی میرفت،آبان دیگه سرد بود.مدرسه ها بخشنامه داشتند، از وسط آذر بخاری روشن میکردند، قبلش باید دیگ دیگ می لرزیدی تو کلاس.
از همون اول پاییز لباس کاموایی ها از تو بقچه در میومد، کی با یه تا پیرهن میگشت تو خونه؟ دو لا، سه لا لباس میپوشیدی یه بافتنی مامان دوز هم روش، جوراب از پامون کنده نمیشد. اوایل آبان بخاری های نفتی و علاالدین های سبز و کرمی رنگ از تو انباری ها در میومد. تویست هم بود که ژاپنی بود و با کلاس.تازه بو هم نمیداد.
بخاری نفتی ها اکثرا یا ارج بودند یا آزمایش، همشون هم سبز و سیاه. ملت یا بشکه دویست و بیست لیتری نفتی تو حیاط داشتند یا مثل ما اگه باکلاس بودند، یه تانکر بزرگ حیاطشون! نفت آوردن نوبتی بود، پسر و دختر هم نداشت، اگه زرنگ بودی و یادت بود تا قبل از غروب بری و سهمت رو بیاری که هیچ، وگرنه تاریک و ظلمات باید میرفتی ته حیاط بشکه به دست، عینهو کوزت. برف که اکثراً بود رو زمین، شده دو سانت. برف هم اگه نبود، یخ زده بود زمین، باید تاتی تاتی میرفتی تا دم تانکر، گاهی مجبور بودی از تو بشکه های بیست و دو لیتری نفت رو منتقل کنی به بشکه های کوچولو، اون موقع یه وسیله ی کارآمد ی بود که هیچ اسم خاصی هم نداشت از قضای روزگار. یه لوله کرم رنگ با یه چی آکاردئون مانند نارنجی به سرش و شیلنگی که عین خرطوم فیل آویزون بود، خدایی اسم نداشت ولی کار راه بنداز بود.

بخاری رو میذاشتن تو هال و بسته به شرایط جوی و گذر فصل، دکوراسیون خونه رو هی تغییر میدادند، یعنی سرد و سردتر که میشد، در اتاق ها یکی یکی بسته میشد و محترمانه منتقل میشدی به وسط هال، دی و بهمن عملا خونه یه هال داشت با دمای قابل تحمل و یه آشپزخونه ی گرم.اتاق ها در حد سیبری سرد بودند و اگه یه وقت قصد میکردی بری تو اتاقت و یه چیزی برداری باید یه نفس عمیق میکشیدی، درو باز میکردی، به دو میرفتی و به دو برمیگشتی. تو همون زمان، حداقل چهار نفر با هم داد میزدند... درو ببند!! سوز اومد!!! باد بردمون!!!

گاهی که خسته میشدی و دلت میخواست بری تو اتاقت،یا امتحانی چیزی داشتی، یه بخاری برقی قرمز با دو تا لوله ی سفالی سیم پیچ شده میدادند زیر بغلت، بدیش به این بود که باید میرفتی تو بغلش مینشستی تا گرم بشی دو قدم دور میشدی نوک دماغت قندیل میبست.

بخاری محل تجمع کل خانواده بود، موقع سریال همه از هم سبقت میگرفتند که نزدیکترین جا رو به بخاری پیدا کنند، حتی روایته شام هم نصفه ول میکردند از هول دور موندن از بخاری. پشت بخاری معمولاً مخفیگاه جورابهای شسته شده بود، که باید خشک میشد تا صبح به پا بکشی و بری مدرسه.
 و اما روی بخاری، آشپزخونه ی دوم مامان بود، همیشه یه چیزی بود برای خشک شدن.اگر هم نبود، پوست های پرتقالی بود که بابا شکل آدمک و ترازو و گربه ردیف میکرد رو بخاری تا بوی بد نفت زیر عطر پوست پرتقال های نیم سوز گم بشه.
موقع خواب، دل شیر میخواست سرت رو بذاری رو بالش یخ زده.پتو و بالش رو پهن میکردیم رو بخاری، بعد هم جلدی تاش میکردیم که گرمیش نره، سرت رو که میذاشتی رو بالش گرم، انگار گرمی آفتاب وسط تابستون که آروم، لابه لای موهات نفوذ میکرد . پتوهای ببر و طاووس نشان و لحاف های پنبه ای ساتن دوز رو تا زیر چونه بالا میکشیدیم.

بیرون سرد بود، خیلی سرد! ولی دلمون گرم بود. گرم به سادگی زندگیمون، به سادگی بچگیمون. دلمون گرم بود، به فرداهایی که میومد. فرداهایی که سردیش اثری نداشت تو شادیمون، شادی بچه هایی که با چکمه های رنگی کفش ملی،تو راه مدرسه، گوله برفی رو سمت هم پرتاب میکردند، بچه هایی که گرچه دست هاشون مثل لبو قرمزِ قرمز بود ولی دلهاشون گرمِ گرم بود.



طبقه بندی: دوران کودکی،
[ چهارشنبه 18 آذر 1394 ] [ 07:47 ق.ظ ] [ حمید قلی زاده ]


تو ای هوای برفی مچسبه که یک تیوب وردری خده رفقا بری به تیوب سوری

بعدهم که خوب یخ کردی بری به خنه

یک بلغورشیر داغ بزنی و بری دِ زِر کُرسی


تیوب سواری



طبقه بندی: بازی ها،
[ سه شنبه 17 آذر 1394 ] [ 08:36 ق.ظ ] [ حمید قلی زاده ]

[ جمعه 13 آذر 1394 ] [ 02:14 ب.ظ ] [ مرتضی حداد ]

                            
[ شنبه 7 آذر 1394 ] [ 01:35 ب.ظ ] [ مرتضی حداد ]

خده اینا چی خاطره درن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
[ سه شنبه 3 آذر 1394 ] [ 02:30 ب.ظ ] [ مرتضی حداد ]

دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمیده که هیچ زندگی نکرده است، تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود، پریشان شد. آشفته و عصبانی نزد فرشته مرگ رفت تا روزهای بیش‌تری از خدا بگیرد.

داد زد و بد و بیراه گفت! (فرشته سکوت کرد)

آسمان و زمین را به هم ریخت! (فرشته سکوت کرد)

جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت! (فرشته سکوت کرد)

به پرو پای فرشته پیچید! (فرشته سکوت کرد)

کفر گفت و سجاده دور انداخت! (باز هم فرشته سکوت کرد)

دلش گرفت و گریست به سجاده افتاد ! ( این بار فرشته سکوتش را شکست و گفت:)

بدان که یک روز دیگر را هم از دست دادی! تنها یک روز دیگر باقی است. بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن!

لابلای هق هقش گفت: اما با یک روز… با یک روز چه کاری می‌توان کرد…؟

فرشته گفت: آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی که هزار سال زیسته است و آن که امروزش را درنیابد، هزار سال هم به کارش نمی‌آید و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو و زندگی کن!

او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می‌درخشید. اما می‌ترسید حرکت کند! می‌ترسید راه برود! نکند قطره‌ای از زندگی از لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد، بعد با خود گفت: وقتی فردایی ندارم، نگاه داشتن این زندگی جه فایده ای دارد؟ بگذار این یک مشت زندگی را خرج کنم.

آن وقت شروع به دویدن کرد. زندگی را به سرو رویش پاشید، زندگی را نوشید و بویید و چنان به وجد آمد که دید می‌تواند تا ته دنیا بدود، می‌تواند پا روی خورشید بگذارد و می‌تواند…

او در آن روز آسمان خراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی ‌را به دست نیاورد، اما… اما در همان یک روز روی چمن‌ها خوابید، کفش دوزکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آن‌هایی که نمی‌شناختنش سلام کرد و برای آن‌ها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد.

او همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد و لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد!

او همان یک روز زندگی کرد، اما فرشته‌ها در تقویم خدا نوشتند: او درگذشت، کسی که هزار سال زیسته بود . . .


[ جمعه 29 آبان 1394 ] [ 09:29 ق.ظ ] [ مرتضی حداد ]

[ جمعه 29 آبان 1394 ] [ 09:09 ق.ظ ] [ مرتضی حداد ]



طبقه بندی: درباره قلعه ما،
[ دوشنبه 25 آبان 1394 ] [ 08:28 ب.ظ ] [ مرتضی حداد ]



طبقه بندی: درباره قلعه ما،
[ دوشنبه 25 آبان 1394 ] [ 05:24 ب.ظ ] [ مرتضی حداد ]
مگن ده زمانهای قدیم سال برات صوفی که خدا نگهدارش بشه ده هر جا هست بره یکه از اربابهای نسر کا مرده خدا به زن سال برات یک بچه مته سالار بعد از دو روز مره به جای ارباب
ارباب مگه سالار مبارک بشه. چی هست بچه شما سال برات مگه بچه ادم فقیر بیچره چی میه بشه یا دختره یا بسره ارباب مگه مگر بچه ادم دارا چی جوریه
سال برات مگه یا خرسه یا خوکه

[ دوشنبه 25 آبان 1394 ] [ 01:12 ب.ظ ] [ مرتضی حداد ]
باسلام خدمت بر و بچ با حال نسر
از دوران اوغنا که حتما یاد شما میه از سر دسته شا که ده هر جا هست خدا اور لعنت کنه گل احمد ر از گشتهای بسیچی ها.از او سنگر که تا چند سال جلو ده در مغازه محمود خاگزاد بو.یاد شما میه نماشم به نماشم جنازه اوغنار ده روی خرها از بلند قلعه ور طح قله مبوردن از شهدا او زمان چی شهید خانزاده و شهیدرجبی از گروه چریکی مرحوم یاسین تقی بور واقعا جا دره از همنجه شای روح تمام شهدا ای مملکت و کسانی که در زمان نا امنی نسر تلاش کردند و حالا در بین ما نیستن یک صلوات بفرستم

[ یکشنبه 24 آبان 1394 ] [ 09:27 ب.ظ ] [ مرتضی حداد ]
بچه ها یادتا میه

او اوایل که نوشابه دِ مجلسا مدایَن

حسین صوفی پای دیگ نوشابه مِستیی

و خده سربازکن تند تند سِرای نوشابه هار وا مِکرد.



به قول صادق حسن پور:

کی خسته شد ؟  دشمن

دشمن کیه ؟ شارون

شارون کیه ؟ حسین صوفی

مرگ بر .... ( خودش مدَنه)



طبقه بندی: دوران کودکی،
[ پنجشنبه 21 آبان 1394 ] [ 09:29 ق.ظ ] [ حمید قلی زاده ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

تعداد کل صفحات : 5 :: 1 2 3 4 5

درباره وبلاگ


سلام خوش آمدید
دیدیم بچه های دهه شصت و ما قبلش دوران باصفایی رو پشت سر گذاشتند که به خاطر عوامل مختلفی چون ، وقوع جنگ تحمیلی ، نبود فناوری به گستردگی حالا ، حفظ ظاهر سنتی خانواده ها ، تعداد زیاد همسالان و در نتیجه سیر رشد طبیعی ؛ ماندگار شده است . و باز می بینیم که در دوران حاضر هیچ کدام از مولفه های پیش گفته نقش موثری در ایجاد نسلی شاداب را در بچه های امروزی ندارند و خواهیم دید که بچه های نسل بعدی کاملا کانالیزه شده توسط فناوری های جدید خاطه مشترک ماندگاری نخواهند داشت ، پس برآن شدیم تا با ذکر آن خاطرات هم کودک درون را به آن سالها ببریم تا اندکی از صفای فراموش شده را بازیابد و هم متذکر شویم که تکنولوژی صرف ارمغانش آرامش نخواهد بود .
یاعلی حمید قلی زاده

آمار مهمونا
رفقای امروز : نفر
رفقای دیروز : نفر
كل مهمونا: نفر
مهمونای این ماه : نفر
مهمونای ماه قبل : نفر
تعداد بچه عموها: عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
script type=text/javascript src=http://dlsalehon.persiangig.com/logo/basij/logo-basij-right.js> script type=text/javascript src=http://dlsalehon.persiangig.com/logo/basij/logo-basij-left.js>